چرا نقد؟!
نقد، با "شك" آغاز مى شود و منتقد، با بيداركردن "شك"، مى كوشد تا پايه هاى "يقين" را استوار كند. كار او آزادكردن "حقيقت" از بند "جزميّت" است و امروز، بنيادگرايى "ليبرال"، با همان جزميت بنيادگرايى ماركسيستى (فوندامنتاليزم متعلّق به دهه هاى پيشين) سربرافراشته و ساحت تفكر را به تعطيل و تسليم فرامى خواند.
ما در عصر ترجمه و تقليد بسر مى بريم. كسى "متفكّرتر" دانسته مى شود كه "مترجم تر" است. جرئت "اجتهاد در برابر غرب"، دوباره بتدريج از ما سلب مى شود. ما اجازه نخواهيم داشت كه در عرض فرهنگ "ترجمه"، بينديشيم. محكوم شده ايم كه در طول آن بينديشيم. امّا آيا "تمدّن سازى" بدون برخورد انتقادى با "تفكّر ترجمه اى" و با زبان مبدء (غرب)، امكان دارد؟! امروز "ترجمه"، در علوم سياسى، اقتصاد، حقوق و حتى ادبيات و الهيات، "تابو"هاى بسيارى تراشيده اي است كه حتى نگاه انتقادى به آنان، جزء محرّمات عصر جديد درآمده است.
يك رفرنس معنعن (با سلسله سندى هر چه غربى تر)، كار هزار انديشه اجتهادى را مى كند. هم اعتبارى، بيش دارد و هم خلل برنمى دارد زيرا "استاد فرموده"را نمى توان به زير مهميز سؤال كشيد!!
تأليفات جامعه شناسان، متألّهان، متكلمان و حقوقدانان و فيلسوفان سياسى غرب، در اينجا بدل به متون مقدّس شده اند. بسيارى از رجال ما و محافل آكادميك شرق، فكركردن را كنار گذارده اند. زيرا ترجمه اغلب با ارجاع و در ساير موارد، بدون رفرنس، ما را از زحمت تفكر، راحت كرده است. "تحجّر جديد"، همانا "تجدّد" است كه به اندازه تحجّر قديم يا بيشتر، راه "اجتهاد" را سدّ كرده است. اگر تحجّر قديم، راه را بر "اجتهاد" نمى بست، تجدّد، ميدان نمى يافت. و امروز كه ميدان يافته، تفكر انتقادى و "اجتهاد در برابر غرب"، كارى بس خطرناك و در معرض توهين و فشار مى باشد.
نوگرايى (براساس آنچه غرب، "نو" مى خواند)، چنان حالت ارتدوكسى و جمود بخود گرفته است كه رابطه برخى از ما با "روند ترجمه"، از رابطه "معلّم - شاگرد" نيز تنزل كرده و به رابطه "مرشد - مريد"، بدل شده است. حتّى انسانهاى با استعداد كه قادر به جريان دادن "گفتمان"هاى جديد در محافل روشنفكرى ما مى شوند، همه استعداد خود را در "تقليد" هر چه شبيه تر با نسخه اصل مصروف مى دارند و خطوط قرمز را قرمزتر مى كنند.
كميته هاى نظارتى بداخلاق، تنگ چشم و خودجوشى تشكيل شده است كه با غربالى ريز بافت، همه آنچه را برخلاف آيات مقدّس عصر جديد غرب، در معدود نشريات دينى منتشر مى شود، بيخته و "روحيه اجتهاد" را سركوب و استهزاء مى كند كه: "علمى نيست"! "به متون خارجى، ارجاع نداده است"، »لحن ايدئولوژيك دارد" و...
اين كميته ها در برخى محافل دانشگاهى و مطبوعاتى، چنان بسته، عمل مى كنند كه بجز وفادارى بى قيد و شرط به آنچه در زبانى خاصّ، معمول است، چيزى را نمى پذيرند و اگر معيار يك داورى ايدئولوژيك، همانا قضاوت جانبدار و به دور از انصاف باشد، عليرغم مخالفت ايشان با ايدئولوژى، از قضاء، ايدئولوژيك ترين لحن را در نگاشته هاى همينان، بايد سراغ گرفت. در اين سالهاى اخير، بسيار دقيق شده ايم كه آيا فضاى روشنفكرى ما "اجازه اجتهاد" مى دهد و توان يا تحمّل چالش با اساتيد غربى خود را دارد؟! آيا در دورانى كه كدهاى ماركسيستى در فضاى روشنفكرى حاكم بود و امروز كه دوباره )بسان صدر مشروطه(، جزمهاى ليبرالى (ليبراليسم قرن هجدهمى) در اين اتمسفر، سيطره يافته، آيا رخصت حركت برخلاف جريان غالب را به كسى يا نشريهاى داده يا مى دهند؟" مأيوسانه بايد گفت: حاشا.
روزى امثال شريعتى و آل احمد در برابر پدرخواندگان «عالم روشنفكرى» (من تعبير "مافياى روشنفكرى" را دوست ندارم)، قيام كردند اما تا هم امروز نيز به قبر ايشان، سنگ مى زنند كه چرا سنّتهاى جارى روشنفكرى و سيطره ليبرالى حاكم بر آن را زير سؤال بردند؟!
آرى عصر تيرگى جديد، باز منتظر (يا محتاج) "عصر روشنگرى" ديگرى است تا سنّتهاى فسيل شده سده هاى اخير را در هم بشكند و بگذارد صداى بلبلان نوخاسته عصر جديد اسلامى نيز لابلاى نعره دايناسورهاى "تمدن پير مغرب زمين" شنيده شود. تئورى هاى جديد در غرب، بجاى (و بسان) مابعدالطبيعه كليسايى، در نقدناپذيرى نشسته اند. (Dogma)
"قالالبوبر" و قال "الهيدجر" در رديف "قالالله" نشسته است.
ديگر با متواترات روشنفكرى نمى توان چانه زد. ذهن ما پر شده است از سمعيّات غيرمدلّل كه در خواب هم نبايد به آنان شك كرد. ما على الدّوام، متأثّريم و معلوم نيست كه پس چه وقت، بايد مؤثّر بود؟ در اثر فرهنگ "ترجمه"، زبانى سرشار از منقولات تعبّدى، تحت تأثير مستمرّ متفكران غرب پيدا كرده ايم. "انگيزايسيونِ" روشنفكرى غرب، با وسواسى هزار بار شديدتر و موهن تر، مراقب فكركردن ماست. هر كس به اين مقدسات، كفر ورزد يا مرتدّ شود، به صليب كشيده خواهد شد. (توتاليتريزم فرهنگ مسلط؟!)
آورندگان شرمنده پيام مغرب زمين، به بركت رسانه هاى جهانى غرب، در عالم فرهنگ، چنان حكومت نظامى ايجاد كرده اند كه انتقاد از يك عالِم علوم اجتماعى غرب يا از يك فيلسوف تحليل زبانى يا يك كشيش متجدّد انگليسى، از انكار خدا و اخلاق و حقيقت در "عصر اعتقاد"، صدبار خطيرتر شده است، گرچه آن انكارها امروز، مجازترين انكارهايند.
آيا مؤلف "نقد خردناب" - ايمانوئل كانت - هرگز گمان مى كرد كه با اين كتاب، بنياد يكى از جزمى ترين "اصول عقايد" را در طول تاريخ گذارده است؟! امروز، ساده ترين حرفهاى غربى را در ابهامى مقدس مى پوشانند و حق داورى را از خواننده جهان سومى!! سلب مى كنند. امروز، بسيار شده ايم كسانى كه مى نويسيم بى آنكه دلالات واقعى آن چه را مى نويسيم، در نظر داشته باشيم. افكار خود را فكر نمى كنيم. خود، حرف مى زنيم اما حرفهاى خود را نمى زنيم. ما فكر نمى كنيم. ما فكر مى شويم. خواهيم ديد كه بتدريج در جنب توده تفكّرات و مكالمات "ترجمه اى"، تدريس نظريه هاى جديد - به محض آنكه غربى نباشند - در فرهنگ جامعه علمى ما ممنوع خواهد شد و صاحبان اصلى و غربى افكار، اختيار نشر نظريات خود را به مباشران بومى تفويض مى كنند تا رعاياى عصر جديد، كار را به مراتب عادى تر و موجه تر ادامه دهند.
امضا: D.r Azghady
نظر یادتون نره


